سلام ، به سایت حسینیه المهدی(عجل الله) زرند موقوفه مرحوم حاج سید مهدی صمدانی خوش آمدید.

کتیبه یا ابا عبدالله

شهید سید رضا صمدانی

شهید سیدرضا صمدانی

کتیبه یا ابا عبدالله

عنایت شهید به زوج پسرخاله و دختر خاله

سال 1377 روز دوشنبه بود با بابا و مادر رفتیم بهشت زهرا، گلزار شهداء زرند ،جهت قرائت فاتحه

کنار قبر شهید سیدرضا رسیدیم دیدیم یک مرد ناشناس کنار قبر شهید دارد فاتحه میخواند و ناله میکند روی قبر شهید یک جعبه شیرینی و یک شاخ گل گذاشته بود سلام کردیم وکنار قبر نشستیم.

بابام پرسید رفیقش بودی؟

گفت: نه

پرسید: همکلاسی شهید بودی؟

گفت : نه

سوال کرد: هم رزمش بودی؟

جواب شنید: نه

یه نگاهش کرد و گفت: چرا بالای سر قبر این شهید فاتحه میخوانی و جعبه شیرینی آوردی؟

مرد یک نگاهی به پدر شهید انداخت و گفت من از این شهید مراد و حاجت گرفته ام.

بعد نگاهش انداخت بر روی قاب عکس شهید و ادامه داد من و دختر خاله ام با هم ازدواج کردیم از بچه گی دوستش داشتم ولی متاسفانه بچه دار نمی شدیم هشت سال از ازدواجمان گذشت کم کم نغمه های نسلی ازت نمیمونه و غیره بلند شد و با پیشنهاد بزرگترها مبنی بر اینکه بیا و ازدواج مجدد داشته باشم مواجه شدیم.

دختر خاله ام گفت فقط با یک شرط ازدواج کن اون هم  که من را طلاق بده. بعد از چند ماه بحث وجدل قرار شد طلاقش بدهم

رفتیم دنبال کارهای طلاق. توی این مدت با هم زندگی میکردیم و معاشرت داشتیم.

یک روز که زغال سنگ بار زده بودم ببرم اصفهان خالی کنم روبروی گلزار شهداء زرند ماشینم خاموش شد. هر کار کردم روشن نشد. پیاده شدم حیران بودم که چکار کنم دیدم یک بسیجی حدود 17-18 ساله آمد کنارم، با لبخند و متانت خاصی سلامم کرد برگشتم: جواب سلامش دادم.

گفت: نگران نباش ماشین داغ کرده سرد بشه روشن میشه. حالا تا سرد میشه بیا بریم کنار قبور مطهر شهداء، فاتحه ای بخوانیم

همینطور قدم زنان می رفتیم طرف قبور شهداء گفت: میایی از کنار گلزار شهداء رد میشی ولی یادی از شهداء نمیکنی؟ 

فاتحه ای خواندیم و برمی گشتیم طرف ماشین

گفت: میخواهی همسرت را بدلیل بچه دار نشدن، طلاق بدهی. صبر کن عجله نکن خدا پسری بهت اعطاء میکنه نامش بذار آقا رضا

اصلا فکر نکردم این بسیجی از کجا میدونه با خوشحالی گفتم اگر خبرت راست و درست باشه یک هدیه خوب پیش من داری. من کجا میتونم شما را ببینم گفت: من همینجا هستم بیایی من را می بینی. فقط فراموش نکن نامش رضا بگذاری.

با خوشحالی سوار ماشین شدم با یک استارت ماشین روشن شد حرکت کردم توی آئینه نگاه کردم دیدم هنوز ایستاده دارد نگاهم میکند. پیش خودم گفتم نگهبان بهشت زهرا است. چقدر با ادب بود.

مکثی کرد نگاهش دوخت به بابام گفت حاج آقا رفتم اصفهان بارم خالی کردم چند روزی ماندم و برگشتم خونه.

فردا صبح به همسرم گفتم: آماده شو برویم دنبال کارهای طلاق آخه دادگاه نوبت داشتیم.

رفت توی اتاق برگشت گفت من دیگه طلاق نمی خواهم با تعجب نگاهش کردم پرسیدم: پس با ازدواج مجدد من مشکلی نداری؟

گفت: چرا نه؟

پرسیدم پس چی؟

توی چشماش یه برق شادی می دیدم همینطور چشماش از خوشحالی پنهانش برق می زد گفت: چشمات رو ببند.

چشمام بستم زمانی باز کرد دیدم جواب آزمایش بارداری که مثبته  توی دستش بود.

حیران نگاهش میکردم ناگهان از خوشحالی جیغ کشیدم.

حاج آقا رک بگویم قضیه اون بسیجی را فراموش کردم این و گفت ونگاهش برگردوند به عکس سیدرضا، سکوت همه جای بهشت زهرا را فرا گرفت یک مرتبه زمزمه کرد: بچه ام که بدنیا آمد دیدم پسر است بین بزرگهای طایفه بحث بود نامش چی بذاریم هرفردی یه نام پیشنهاد میداد یک مرتبه یاد قول و قرارم با اون بسیجی چفیه بسته افتادم قضیه را تعریف کردم نامش را رضا گذاشتیم.

بعد از مراسمات تولد فرزندم یه جعبه شیرینی و به توصیه خانمم یک قواره پارچه کت و شلوار خریدم آمدم بهشت زهرای زرند ولی هر کجا گشتم اون نوجوان بسیجی را ندیدم از هرکه پرسیدم کسی نمیشناختش و می گفتنند اینجا نگهبان بسیجی ندارد بلکه بچه های شهرداری نگهبانی می دهند حیران حیران شدم.

چشماش و بست یک آه بلندی کشید همینطور چشماش به قبر مطهر شهید باز میکرد با بغض ادامه داد:

یادم آمد بهم گفته بود آمدی بهشت زهرا، گلزار شهداء سری بزن یادی از شهداء بکن.

آمدم داخل قبور شهداء آرام آرام قدم می زدم و فاتحه ای نثار شهداء میکردم رسیدم سر این قبر، نگاهم افتاد روی تابلو سر قبر ، دهانم از تعجب باز ماند کلا مات و مبهوت شدم. خدایا این همون بسیجیه که به من خبر فرزند دار شدنم را داد.

نگاه کردم روی قبر دیدم نوشته سیدرضا سیدعلیزاده( صمدانی ) نگاهم دوختم به عکس دیدم لبخندی زد و از توی قاب عکس بیرون آمد ضمن سلام گفت ممنون که همسرت رو طلاق ندادی و نام فرزندت را رضا گذاشتی.

خدا می داند بیهوش شدم زمانی چشم باز کردم دیدم بچه های نگهبان بهشت زهرا بالای سرم هستند یادمه فامیلیش نجفی بود. پرسیدم من کجا هستم چی شده گفت: ما از دور نگاهت می کردیم دیدیم بالای سر قبر شهید سیدرضا رسیدی یک مکثی کردی و  غش کردی.

اینجا بود گریه امانش نداد وقتی آرام گرفت گفت: نمیدانم حاج آقا برای چی برای شما تعریف کردم.

من برگشتم بهش گفتم ایشون پدر شهید هستند بعد از رفتنش رفتیم پیش آقای نجفی و جمالیزاده تاییدکردند موضوع را.

راوی برادر شهید سید مرتضی صمدانی

1 نظر

  • سلام و علیکم.ممنون از درج این
    خاطره شهید صمدانی.ان شاالله این
    خاطرات شهدا تحولی در افکار و
    زندگی مردم بخصوص جوانان
    بگذارد.ممنون

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.